باران ـ کودکی که هیچوقت نبارید ـ
درهیاهوی سکوتی جانکاه
درغم غمزده ایام پر از گمراهی
ودر این بیهوده تکرار ردیف شب و روز
غصه ای نیست به جز قصه دل ، تنهائی
روزها می گذرم (( خنده به لب ، خونین دل ))
تاب این راه نفس گیرم نیست
و به شب خسته از این همه بیدادگری
باز بهر غم دل زمزمه ای ست
در فضائی که ز لبخند تهی ست
خرم این است که غم باز مرا می نگرد
یا که یک موج سترگ اندوه
کلبه بغض مرا می شکند
امروز من از قصه دی شب که گذشت
بال و پر بسته و در بند غمم
من سرگشته و افسرده و زار
بار دگر به غم ، همه اندوه و ماتمم
شب که باران به تن تشنه گل جانی داد
خاطر کودکی بر لوح دلم نقش ببست
پر کشیدم به برش ، تنگ گرفتم آغوش
ناگهان رعد خروشید و خیالم بشکست
دور و اطراف تنم دست کشیدم ، ناگاه
گرمی سینه من شیشه اندوه شکست
خنده سر دادم و از ناله خونین دلم
باز بر روی لبم طرح یک گریه نشست
حال باری ست که در آتش غم می سوزم
دیگر از جرئه لبخند خبر نیست مرا
مرغ پر بسته ائیم کنج در غمکده دل
جز از این غمکده ام میل دگر نیست مرا ...