آیا ممکن است، آیا بالاخره این همان چیز ممکن است، خاموشی این هیچ سیاه و سایه های ناممکنش، آیا این بالاخره همان چیز شدنی است، که ناشدنی پایان یابد و سکوت ساکت شود، این طور از خود می پرسد، این صدا که سکوت است، یا منم، نمی شود گفت، همه اش همان رویاست، همه اش همان سکوت است،صدا و من، صدا و او، او و من، و همه ی آنچه مال ماست، و همه ی آنچه مال آنهاست، اما کی ، رویای کی، سکوت کی، سؤال های قدیمی، سؤال های پایانی، مال ما که رؤیاییم و سکوت، اما به پایان رسیده، به پایان رسیده ایم، ما که هرگز نبوده ایم،به زودی هیچ نخواهد بود آنجا که هرگز هیچ نبوده، تصویرهای پایانی.



ساموئل بکت

متن هایی برای هیچ

نشر نی






مدتهاست مین کوچکی در من کاشته ای که هر لحظه منفجر می شود ... 

مدتهاست اینگونه کشته می شوم و آنگونه زنده ... 




لطفاً!

ماه ام را پس بدهید


تاریک ام.






شعر نوشت:


تنهایی یک نفر

رفت نشست 

کنار تنهایی یک نفر دیگر

دو تنهایی کنار هم.


بعد تنهایی یک نفر دیگر

رفت کنار تنهایی دیگری

بعد تنهایی دیگری

کنار تنهایی دیگری.


همینطوری دنیا پر شد

از تنهایی های کنار هم

که می نشینند

راه می روند

و گاهی یکدیگر را می بوسند.




علیرضا عباسی



چگونه دلت ات می آید 

دور بمانی و از آن دور ، سوسوی آتشی را ببینی که خودت افروخته ای!






چه شب عجیبی است.


همه از من

نشانی ات را می پرسند.





همینجوری نوشت:


گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو


از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

کوچه به کوچه، در به در، خانه به خانه، کو به کو


دور دهان تنگ تو، عارض عنبرین خطت

غنچه به غنچه، گل به گل، لاله به لاله، بو به بو


می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام

دجله به دجله، بم به بم، چشمه به چشمه، جو به جو


مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو به پو


در دل خویش"طاهره" گشت و نجست جز ترا

صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده، تو به تو




قرت العین / طاهره قزوینی



همین است دیگر... یکهو می بینی وسط دالان تاریک ایستاده ای و 

تنهایی دور گردنت حلقه زده، عاشق ات شده است.



دل ام

برای جیرجیرک شب می سوزد

دارد تنهایی قرقره می کند

با صدای

جیر

جیر...




همینجوری نوشت:

یانوشکا گفت: " عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه فروشی فرق دارد. عشق یک جواهر یا عتیقه ی گرانقیمت است که آدم زندگی اش را با آن معنا می کند، اما عتیقه فروشی پر از وسایل گران است که دیگر از زندگی خالی شده."

چشم دوخته بود به راه رفتن یک زن و مرد، مثل اینکه ذهن اش را راه می برد. وقتی آنها به کوچه ای پیچیدند گفت:" چیزهایی که توی عتیقه فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد اعتبار ندارد. ولی عشق لحظه ی کشف دارد. نمی شود فراموش اش کرد. حتی اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری آن لحظه ی کشف اش مثل زخم تازه خون می آید، تا یادش می افتی مثل اینکه همان موقع خودت با کارد زده ای توی قلب خودت."


عباس معروفی- رمان تماماً مخصوص

این حس لعنتی...



عاقبت

پوستم را میشکافند

اما نه تو را می یابند

نه از من

جز پیراهنی دریده

سر نخی.

 

در آینه ها

هیچ تصویری از ما نیست.





همینجوری نوشت: 

به محض بازگشت او من می میرم. چیزی جز این ممکن نیست. راز سربه مهر من همین است.


مارگریت دوراس- درد    ترجمه قاسم روبین


 دست ها نشانه اند

وگرنه 

بند دلم پاره نمی شد 

وقتی گم شدم.





روزها می روند

شب ها می آیند

شب ها می مانند

شب ها...

می روم کمی پیرتر برگردم

در دوردست

ابری از من بنوشد

یکریز

ببا

ری

م

.

.

.




گنجشکی با حنجره ی زخمی


تو


نقش تو بر دیوار

روی لب های زنی

با دهانی بی حرکت


برف 

چشم هایت را پوشاند

لرزش هوا

به دندان ها رسیده بود

به انگشتانم 

که تکان نمی خوردند


تو که هزار سال 

از من بزرگتری

تو که چین های صورتت

روی پوستم افتاده بود

تو که وطن بودی

و تن

پوششی دور اندامت شد

تصویری

بر مهِ روی غارها.



"گنجشکی با حنجره ی زخمی" نام دومین مجموعه شعر محمدعلی حسنلو دوست شاعرم هست که بصورت الکترونیکی منتشر شده است. فکر می کنم دوستان از خوندن این کتاب لذت فراوانی خواهند برد.


دوستان عزیز می تونین برای خرید اینترنتی کتاب به فروشگاه اینترنتی سایت کندو مراجعه کنید.

راهنمای چگونگی خرید کتاب نیز به تفصیل در سایت کندو اشاره شده است.




   چه حرف ها! خبر از دل آدم که ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی ست که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ی ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانه ای پر از درخت که سقف اتاق هاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده با دری که باد در آن زوزه می کشد. یا چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر می کند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد...


سال بلوا - عباس معروفی





ناامید نیستم

خسته ام،

می روم کمی روی خطوط پیشانی ام

بمیرم.








راه می روم

و ابلهانه 

افکارم را فریب می دهم،

کسی از روزنه ی ماه 

قدم هایم را می شمارد 

با دلتنگی.












بعضی وقت ها به سرم می زند 

ناپدید شوم 

اما، چه کسی مرا از مه پس خواهد گرفت؟!





 

 

 

 

پروانه ای

روی دستم نشسته است.


می ترسم

می ترسم فریب تو باشد،

تا هرگز

به دالان ها باز نگردم.

 

 

 

 

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عشق زدند

دل غم دیده ی ما بود که هم بر غم زد

 

؟

 

 

 

 

اگر سایه ها بگذارند...

 

دو شعر از من در کانون فرهنگی چوک

 

 

 

 

دلم خوابی عمیق می خواهد... جایی در آغوش ات

 

 

 

عاصی ام کرده باد

هی به در می کوبد و

من

دلم هری می ریزد،

 

نکند، تو آمده باشی!

 

 

 

سخت است

پیمودن،

 

تو بر خلاف باد نایستاده ای.

 

 

 

اما در چشم هایت

سر به صخره می کوبند

آب ها.

 

 

 

 

باید بخندم

باید بخندم

باید بخندم

 

بیرون می زنم از عینک پدرم

می زنم بیرون

و بعد

 

گریه

گریه

گریه...

 

 

 

 

 

... یکی روی صورتم

آب بپاشد.

 

 

از تو با خودم حرف می زنم...

 

 

تو نباشی

چه کسی می تواند

این سیم خاردار را

دور قلبم بکارد.

 

 

 

 بعد نوشت :

لینک دانلود مجموعه شعر شورش علیه بی بی ام بود از سایت هشتاد

سروده ی دوست خوب مان آقای علی فتحی مقدم

 

 

چه خوب که نیستی

وگرنه با این همه درد پیر ت می کردم.

 

 

 

پشت گله ی گرگ ها

راه افتاد و

رفت...

به دام افتاده بودیم

نه گلوله ای درکار بود

نه چوبه ای برپا،

سیاهی رفت چشم هامان

سایه ها

کبریت کشیدند

شعر

سوخت

و ما ...

 

 

 

 

 

در من

زمستانی ست طولانی،

بهار باش

ببین چگونه برایت میمیرم.

 

 

 

 

 

 

می شود یک لحظه ... چشم هایت را ببندی؟  میخواهم ...

 

 

 

زیباست کلمه

زیباست شعر

اما در من

کلمه

لاشه ی پرنده ای است مرده

لای دندانهای سگ

 

شعر

کودکی بادبادک به دست

زیر باران

.

.

.

.

از این سطر به بعد

تنهایم بگذارید

می خواهم کمی گریه کنم.

 

 

 

بعد نوشت :


 " یک دقیقه سکوت " کتاب الکترونیکی محمدعلی حسنلو ست که منتشر شد ... کتابی درخور احترام که باید خواند و درک کرد. 



من خوبم ... من خوبم ... من خوبم

 

 

هیچ...

... بگذریم.

 

 

به قله رسیده ام

تو هم بیا ماه من

بیا با هم

روی ابرها سورتمه برانیم

به دنبال گوزن ها

سر از شروع سال در بیاوریم

و بخندیم

به دنیا

که مثل فانوسی قدیمی

درون تاریکی می رقصد

شاید

فراموش مان شود سال هاست

در رؤیای شخصی دیگر

به سر می بریم.

 

 

 

 

 

 

هنوز فسیل نشده بودم ... ناگهان بادی وزید ... ابرهای جهان چشم هایم را با خود بردند تا خشکسالی دنیا پایان یابد...

حالا ذره ذره گم می شوم...

 

 

 

کلماتم

دور خورشید نمی چرخند

سطرها

بر صورت جهان، ها می کنند

 

دیگر چه فرق می کند

رودخانه

از سفره های خالی شروع شده باشد

شعر

از مرگ بره ها

 

گمشدگان

مبدل به صخره ای سرد شده اند

 

رویاها ...

 

آه! بگذار این سه نقطه

تپانچه را به انگشت برسانند

و با فریادی ابدی

شب را به شب.

 

 

 

 

 

 

خیلی وقت می شود سایه ام را فراموش کرده ام... باید بزنم بیرون... بروم زیر ماه آتشی بپا کنم

و با سایه ام که کمی از من قد بلندتر است تا صبح حرف بزنم...

 

 

 

گاهی شب

از تاریکی خودش می ترسد

گاهی که سگ ها

پارس می کنند

و ابرها

به سرشان می زند بجنگند،

چراغی روشن نیست

نمی دانم چه بلایی سر ماه آورده

تاریکی.

 

 

 

 

و گاهی نیز کلمات همدست دیوارها می شوند و آجر به آجر خورشید را محو می کنند

کاری از دست تو بر نمی آید... کلمات می گویند

خیلی آرام ، پنجره را می بندم و درون خود می خزم ... به دنبال خورشیدی انتهای تاریکی

 

 

 

کاش

پرت نمی شدیم به تاریکی

و دنیا

جور دیگری رقم می خورد،

یک شب به خواب رفتیم و

بادها

شبیخون زدند

حالا

ما هستیم

با گلی خشک در دست

و پرنده هایی که باید

می مردند.

 

 

حامیان روز شعر نوین ایران

 

 

 

 

گاهی هم کلمات صورتک مغول های افسانه ای را بر چهره می نهند ...                           می آیند ... به آتش می کشند ... می میرانند

و می روند...

 

 

 

تو

یک کوچه ی باریک هستی

در شهری شمالی

چند ساختمان نوساز

و قدری سیم تلفن

که ابرهای سپید را خط خطی کرده است

پرواز بلد نیستم

وگرنه

مثل کبوترها به سوی تو می پریدم...

از لبه ی این پرتگاه

که اگر توصیف اش کنم

کلمات

روبانی سیاه به نظر می رسند

بر دوش قاب ها.

 

 

 

 

 

... شعر زیر لوگو رو دوسش دارم...

 

 

گاهی کلمات مجبورت می کنند زره بپوشی و برای جنگی بزرگ شجاعانه شمشیرت را بالای سر ببری

از فرط خنده به سراغم بیا

 

 

 

تاب می خوری

درون نقاشی های کودکان جهان

شالیکارها

برای تو هندوانه قاچ می کنند

زیر آفتاب

و دور میدان های شهر

تمشک های تابستان

با لب های تو روز را آغاز می کنند

نقشه کشیده ام

بدزدم ات

بگذار این جزیره ی تاریک نیز

ملکه ای داشته باشد.

 

 

 

 

 




دار می سازد از واژه ها

بی گدار

زندگی را به مرگ می کشاند

و با سیاهکاری

رمان هایی عاشقانه می نویسد

قاتل همینگوی

همین سیاه بدترکیب است

و کسی که

کتابهای کافکا را به آتش کشید، نیز.

کاش

اینگونه نبود

مثل کبوترها

به افق شادابی می بخشید

و در سپیده دم

به شعرهای جهان

کامیابی...

تفنگم کو؟

هار شده است، تنهایی

یکی باید

خلاص اش کند.



پ.ن:

در آسمان چشم تو دریا چه می کند



به قول

رسول یونان


روغن کاری می خواهد این چرخ قدیمی


...  14 مرداد ...


زنده ام؟

زنده ام!

زنده ام.





پیاده شده ای

مثل زیبایی

که در ایستگاه ...

چشم های تو

دهکده ای کوهستانی بود در فصل بهار

قدم زدن شبانه

روی پل بزرگراه ها

و آمدن باران

پایان یک روز عاشقانه

حیف

که دیوانگی به تو نمی آمد

وگرنه از عشق

چرخ دستی می ساختم

تا با میوه ها

و گلی که خریده بودی

من را هم

دنبال خودت می کشیدی









دنیا عوض شده است

ناخودآگاه!

دست به قتل می زند با چهره ای معصوم

یک سبد انگور

کنار شیشه ای که از سم خالی است،

تو باید رفته باشی...









گاهی

با یک قایق کاغذی

و گاهی با داستانی کوتاه

کودکان همسایه را

به اقیانوس ها می رسانم

به سواحل زیبا

اما

واقعا رویا

دریچه ای است کوچک

برای دیدن خوشبختی.








می خواهم

با این ماه که هر شب

از بالای شهر می گذرد

همسفر شوم...

کنار سپیدارها

ماه را خواهی دید

درون شعله ای از آتش

امشب

به هیچ چیز فکر نمی کنم

جز خواستن تو.