پیاده شده ای

مثل زیبایی

که در ایستگاه ...

چشم های تو

دهکده ای کوهستانی بود در فصل بهار

قدم زدن شبانه

روی پل بزرگراه ها

و آمدن باران

پایان یک روز عاشقانه

حیف

که دیوانگی به تو نمی آمد

وگرنه از عشق

چرخ دستی می ساختم

تا با میوه ها

و گلی که خریده بودی

من را هم

دنبال خودت می کشیدی