پیاده شده ای
مثل زیبایی
که در ایستگاه ...
چشم های تو
دهکده ای کوهستانی بود در فصل بهار
قدم زدن شبانه
روی پل بزرگراه ها
و آمدن باران
پایان یک روز عاشقانه
حیف
که دیوانگی به تو نمی آمد
وگرنه از عشق
چرخ دستی می ساختم
تا با میوه ها
و گلی که خریده بودی
من را هم
دنبال خودت می کشیدی
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 23:2 توسط سیدمحمد محمدپور
|