+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۰ ساعت 20:50 توسط سیدمحمد محمدپور
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم تا پلهها و تو را گم نکنم کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود گفتم دستانات را به من بسپار که زمان کهنه شود و بایستد دستانات را به من سپردی زمان کهنه شد و مُرد.