خیلی وقت می شود سایه ام را فراموش کرده ام... باید بزنم بیرون... بروم زیر ماه آتشی بپا کنم

و با سایه ام که کمی از من قد بلندتر است تا صبح حرف بزنم...

 

 

 

گاهی شب

از تاریکی خودش می ترسد

گاهی که سگ ها

پارس می کنند

و ابرها

به سرشان می زند بجنگند،

چراغی روشن نیست

نمی دانم چه بلایی سر ماه آورده

تاریکی.