خیلی وقت می شود سایه ام را فراموش کرده ام... باید بزنم بیرون... بروم زیر ماه آتشی بپا کنم
و با سایه ام که کمی از من قد بلندتر است تا صبح حرف بزنم...
گاهی شب
از تاریکی خودش می ترسد
گاهی که سگ ها
پارس می کنند
و ابرها
به سرشان می زند بجنگند،
چراغی روشن نیست
نمی دانم چه بلایی سر ماه آورده
تاریکی.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ ساعت 23:43 توسط سیدمحمد محمدپور
|