هنوز فسیل نشده بودم ... ناگهان بادی وزید ... ابرهای جهان چشم هایم را با خود بردند تا خشکسالی دنیا پایان یابد...
حالا ذره ذره گم می شوم...
کلماتم
دور خورشید نمی چرخند
سطرها
بر صورت جهان، ها می کنند
دیگر چه فرق می کند
رودخانه
از سفره های خالی شروع شده باشد
شعر
از مرگ بره ها
گمشدگان
مبدل به صخره ای سرد شده اند
رویاها ...
آه! بگذار این سه نقطه
تپانچه را به انگشت برسانند
و با فریادی ابدی
شب را به شب.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی ۱۳۸۹ ساعت 22:9 توسط سیدمحمد محمدپور
|