+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 22:37 توسط سیدمحمد محمدپور
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم تا پلهها و تو را گم نکنم کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود گفتم دستانات را به من بسپار که زمان کهنه شود و بایستد دستانات را به من سپردی زمان کهنه شد و مُرد.