همین است دیگر... یکهو می بینی وسط دالان تاریک ایستاده ای و 

تنهایی دور گردنت حلقه زده، عاشق ات شده است.



دل ام

برای جیرجیرک شب می سوزد

دارد تنهایی قرقره می کند

با صدای

جیر

جیر...




همینجوری نوشت:

یانوشکا گفت: " عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه فروشی فرق دارد. عشق یک جواهر یا عتیقه ی گرانقیمت است که آدم زندگی اش را با آن معنا می کند، اما عتیقه فروشی پر از وسایل گران است که دیگر از زندگی خالی شده."

چشم دوخته بود به راه رفتن یک زن و مرد، مثل اینکه ذهن اش را راه می برد. وقتی آنها به کوچه ای پیچیدند گفت:" چیزهایی که توی عتیقه فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد اعتبار ندارد. ولی عشق لحظه ی کشف دارد. نمی شود فراموش اش کرد. حتی اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری آن لحظه ی کشف اش مثل زخم تازه خون می آید، تا یادش می افتی مثل اینکه همان موقع خودت با کارد زده ای توی قلب خودت."


عباس معروفی- رمان تماماً مخصوص