غریو باد می آید به گوش از دور

به چشمم می رسد تک ابرکی آشفته و دلریش

می سراید این شب تاریک

شعر غم را بر رخ کاشانه ای متروک

گم نموده ابر راهش را

او نمی داند غمین بر شاخسار کدامین قصه کوچیده است

و در تاریکی مغموم این نیمه شب گمنام

نمی داند که دامانش میان سفره پوچ بیابان است

نفسها می ایستد

وقتی غریو باد

بر تن هر خوشه خشکی که در دشت است

می طوفد

و از آن پس از نگاه ابر می بارد غمی نم دار

و می شوید زمین را با نگاه خویش

در این شب جاندار ...