باد می غلتد
در شب سرد کویر
بر تن هر خوشه خشکی که در دشت است
هم ، از فراز کوههایی سخت
می دمد بر پیکر شنها که اینجا صحنه خشک بیابان است
درون کلبه ای مخروب در سریر هیکل این باد
که او بتازاند به صحرا
درغروب سرد پائیزی که مه از دور
می تراود بر کویری سخت
در گریزم از هبوط ساقه سبزی چو من در دشت غم زنجیر
نی امیدی در سکوت سبزه از باران شن دیجور
نی نشانی از حریر سبز جنگلهای دور
هر چه می آید به گوش دل
غروب سبزه است در سخره این صخره های کور
که افسون گشته گلخن در شب افسانه ای از جنس غم مهجور .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 18:51 توسط سیدمحمد محمدپور
|