شب سکوت است و سکوت
سینه ام مانند دشتی بیکران و سرد خاموش است
در میان کوچه های شهر حزن آلود دل
کاروان اشک در جوش است
تو گوئی در زمستان است فروردین
هوا سرد است و سیلی می زند بر برگها طوفان
به ناگاهی خروش رعد می آید به گوش از دور
ز پی مشتی به روی سینه گلها زند باران
در هوای سرد امشب ، می دوند انگار بر سطر هوا دمها
نفسها در میان سوزش سرمای شب قندیل می بندد
غم آلوده سرودی در میان کلبه تاریک دل جاری ست
ولی تاب نوشتن نیست ، دستم را به زنجیری ، صدای باد می بندد
تو گوئی شعر بر روی لبان خسته ام یخ بسته است
در شب یلدای پرآشوب این شهر حزین
چشمهایم در اتاقی ساکت و خاموش و دربسته
رو به قاب تازه دیوار می بارد غمین
در خیال خاطرات سالهای دور
از نگاه او هزاران بوسه می چینم
و در غمگین ترین شبها ، سخن با ابرها باگریه می گویم
فرو ریزید باران را ، و من آهسته می میرم...