آن شب
کسی شبیه هیچ سالگی ام
گریه می کرد
و من
بدون هیچ دلیلی
خداحافظی ...
...................................
آخرین شب هیچ سالگی ام
هنوز یادم هست
من بودم و
تو بودی و
خیابانی که تا صبح
پلک نزد...
آن شب
کسی شبیه هیچ سالگی ام
گریه می کرد
و من
بدون هیچ دلیلی
خداحافظی ...
...................................
آخرین شب هیچ سالگی ام
هنوز یادم هست
من بودم و
تو بودی و
خیابانی که تا صبح
پلک نزد...
آنقدر گاهی
از تو می نویسم
که آبی خودکارم
عطر پیراهن خورشید می گیرد
باد می داند
تمام کوچه های جهان را
ریحان کاشته ام
تو را شکوفه داده اند ...
...................................
می خواهم
درون لحظه های با تو
آب تنی کنم
تنها
گنجشکها می فهمند چه می گویم ...
یادم هست
شاید
نیست
که باران داشت می پرسید
چرا قلب زمین سنگی ست
چرا ذهن زمان
خالی
از هر چه قصه ی پاکی ست
چرا انسان نمی فهمد
که شاید زندگی
تنها به فکر خویش بودن نیست
که شاید کوه هم
دارد دلش از غصه می ترکد
یا چه می دانم
تمام فکر شب بو
خواب شیرین شب رخسار و سوگند* است
قناری در قفس
انگار می گرید
چقدر حجم قفس تنگ است
نمی دانم
تو می دانی چرا اصلاً کسی یادش نمی آید
قناری جز قفس کاشانه ای در جنگل انبوه هم دارد
تو یادت هست
یادم نیست
چراغ کوچه خاموش است
هوای شهر بارانی ست
و شعر ساده باران
درون ذهن من جاری ست
تو یادت هست
........................................................................................
پی نوشت:
رخسار و سوگند دختر دایی های کوچکم هستند .
حرفهائی برای نگفتن
۱)
آشفته ام
آنقدر آشفته که دیگر
گرمی هیچ لحنی
آرامم نمی کند...
.......................................
۲)
بغضی دارم
که فقط منتظر است
دل آسمان بترکد...
...................................
۳)
می خواهد
تمام اندام بودنم را
لمس کند
بهانه های دلتنگی ...
.......................................
۴)
هنوز هم
من هستم و
شمعدانی و
لحظه های خیس
حرفهای نگفته باران...
.......................................
۵)
هنوز هم
حجم خالی دستانم
ته ذهن رود را می جوید
می گویند خدا آنجاست ...
.....................................
۶)
می روم خودم را گم کنم
در تار و پود شب
سراب نیستی
مطمئنم که صبح
پیدایت می کنم ...
.............................
۷)
می شود چراغ قرمز را رد شد و جریمه اش را داد اما نمی شود بی خیال مرگی شد که دارد یک عمر طول می کشد...
...........................................................................................................
۸)
مشتی از زمین خاک خورده را پیش دکتر بردم
شاید بفهمد چرا
دل زمین درد می کند
...............................................
۹)
با من حرف بزن
دارم از غصه می ترکم
هیچ کس نمی داند
چقدر تنهایم
چقدر دور
چقدر ...
...................................................
۱۰)
نمی دانم چرا فراموشی گرفته ام
طوریکه حتی
یک خاطره از کودکی یادم نمی آید ...