شاید ...
گم کرده خواب را
نبض پلکهای خیس باغ
و نجوای ابر
حجم سنگین سکوت را شکسته
آنقدر هوا بارانی ست
که از چادر خورشید
آب می چکد روی سیب
با غ تنها
من تنها
کوچه از سکوت خالی
بغض در من لبریز
و شب از غم سرشار
دارم هذیان می گویم
غر می زنم
داد می کشم
اما حتماً
پیش از این مرده ام
که کسی نمی شنود
نمی بیند
که شعله زندگی در من نمی جوشد
و آوار صدای خسته ام
روی خودم خراب می شود
اصلاً نمی دانم
کجای رفته عمر
و در کجای رویش اندوه
خاک شده ام
نمی دانم
شاید مرده ام ...